بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
5
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
بىمزه در مذاق طبع شنوندگان با حلاوت آمد ، و آن عبارات خلق « 1 » در خاطر نظر بينندگان باطراوت نمود ، و بزرگان و اشراف از حاضران و اصحاب اطراف نسخ مناشير « 2 » و اخوانياتى « 3 » كه من در قلم مىآوردم استدعا مىفرمودند ، و چون من مايهء خويش در آن باب مىدانستم و پايهء خود را در آن علم مىديدم - كل امرء يعرف بوسم « 4 » قدحه « 5 » - اين مكتوب را در اول سوادى نمى كردم و به آخر نسختى نمىگرفتم ، و انديشهء جمع آن را بخاطر راه نمىدادم ، چه هركه از عقل بهرهء دارد نقد نبهرهء « 6 » سخن را از نظر ناقدان معرفت صيانت كند ، و بضاعت مزجاة « 7 » صناعت را بمصر جامع تأليف نبرد ، اما چون مراجعت بزرگان كه رعايت جانب ايشان متعين باشد و معاونت « 8 » دوستان كه اجابت ملتمس ايشان مفترض بود از حد مدافعت درگذشت ، و فرمان خداوندان كه امتثال حكم ايشان ضرورت گردد بدان پيوست ، و مجال اعذار « 9 » تنگ شد ، و قوت تعلل ساقط گشت ، و خاطر را در طلب تفصى « 10 » گريز جاى نماند ، و قلب « 11 » مبالات بمقالات آن جماعت تصور نداشت ، به حكم اشارت ايشان - و المأمور معذور - اين قدر نسخ مكتوبات كه دست اجتهاد بطلب « 12 » تحصيل آن رسيد جمع كرده شد ، و در بطن اين اوراق اثبات افتاد . اگر آفتاب قبول ارباب براعت بدان تابد از سايهء اقبال سايهء يزدان سلطان جهان اعلى الله شانه باشد ، و اگر در روز بازار امتحان رواجى نيابد و چون دختر بد در گوشهء خانه و چون سيم بد در بن كيسه بماند و زبان طعن در مساوى آن
--> ( 1 ) ش ، بر وزن سبب بمعنى كهنه است . ( 2 ) ش ، فرمانهاى دولتى و رسمى . ( 3 ) ش ، نامههاى دوستانه را اخوانيات گويند . ( 4 ) ظ ، و سم . ( 5 ) ش ، قدح بكسر اول تيرى كه اعراب با آن بختآزمائى و قمار مىكردند و مفاد مثل اينست كه هركس نقش ورق يا نقش بازى خود را بهتر مىشناسد . ( 6 ) ش ، ناسره و قلب . ( 7 ) ش ، اندك و ناچيز . ( 8 ) ظ ، و معاودت ( بمعنى پىدرپى سؤال كردن ) . ( 9 ) ش ، مصدر باب افعال و بمعنى بيان و اظهار عذر است . ( 10 ) ش ، بمعنى رهايى . ( 11 ) ظ ، و قلت . ( 12 ) ظ ، بطنب ، و طنب چون عنق بمعنى ريسمان خيمه و سراپرده است .